رضا قليخان هدايت

2080

مجمع الفصحاء ( فارسي )

نه در آن ذره‌اى وفا و كرم * نه در اين حبه‌اى حيا و وقار اى محمد خداى را برخيز * زين ابوجهليان برآر دمار اى سرافيل صور حشر بدم * وز سر اين خران ببر افسار در مدح خواجه شمس الدّين صاحب ديوان اى جمال تو رونق گلزار * بندهء زلف تو نسيم بهار نه چنان مستم از مى عشقت * كه شوم تا به سالها هشيار شاه خوبى جمال مهوش تست * چتر او چيست زلف عنبربار تا به رخسارهء تو نسبت يافت * گرم شد آفتاب را بازار شمس دين آصف زمين و زمان * آنكه بادا ز عمر برخوردار شير قهر تو آهنين مخلب * باز امر تو آتشين منقار لطف و قهر تو اصل شادى و غم * مهر و كين تو عين منبر و دار با سگ اندر جوال چون باشم * من كه با شير كرده‌ام پيكار من يكى شير بيشهء هنرم * ديگران نقش شير بر ديوار ايضا در مدح صاحب ديوان نه چرخم مىدهد كام و نه اختر * نه دل مىگرددم رام و نه دلبر مرا خود داغ غربت بود بر دل * كنونم درد تنهايى است بر سر ز من بگسست يار و سايه‌ام نيز * ز من هم بگسلد زين راه منكر كجا همراه گردد سايه با من * چو روز من بود با شب برابر چنان گم گشتم اندر كوه و وادى * كه تقديرم نيارد راه بر سر چو دريايى است ژرف اين سهمگين گور * نه ساحل ديده كس او را نه معبر درو كشتى خيام و پشته‌ها موج * خس و خاشاك او اشجار بىمر نهالش ديده را مسمار و مثقب * نباتش سينه را پيكان و خنجر همه كه پر ز اطلال و هياكل * نه قسيس و نه رهبانش مجاور